نامه‌اي از مادر شهيد « ذوالفقار حسن عزالدين » به فرزندش




شهيد ذوالفقار حسن عزالدين از شهداي مدافع حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها )

فرزندم ذوالفقار....خدا تو را رو سفيد بگرداند همينطور که مرا در مقابل زهرا (س)  رو سفيد کردي.....من روز قيامت با افتخار مي‌ايستم در حالي‌ که سر خوني تو را در بغل دارم و با دست خودم خون تو را به آسمان پرتاب مي‌ کنم تا فرشتگان با خون تو بال‌ هاي خود را آراسته کنند....شکايت خود را از قومي که با بريدن سر فرزندم قلب مرا شکستند و مرا از شرکت در عروسيش ( تشییع جنازه ) محروم کردند به اميرمؤمنان (ع) خواهم کرد.....فرزندم خون تو ضامن من نزد خدا خواهد بود و باعث افتخار من است.....



فکر نکنيد که با کشتن فرزندم طاقت مرا مي‌گيريد......

 

فکر نکنيد که با بريدن سر فرزندم قلب زينبي مرا پاره مي‌کنيد....

 

به خدا قسم که من منتظر بازگشت پيکر فرزندم هستم تا عطر سرورم زينب (س) را از آن استشمام کنم.....

 

مي‌خواهم او را در سينه خود فشار بدهم و عطر شهادت را استشمام کنم.....

 

مي‌خواهم بايستم و با صداي بلند بگويم خداوندا اين قرباني را از ما بپذير.....

 

و خون تو را بر آسمان بريزم تا زهرا (س) خون تو را بگيرد.....

 

پسرم قلب من براي تو بي‌تابي مي‌کند ولکن زينب (س) با صبر خود بر قلب من دست کشيد.....

 

پسرم ما هر روز منتظر بازگشت تو هستم تا با ريختن گل روي پيکرت عروسي تو را بگيرم.....

 

منتظر تو هستم و اشکها مرا آتش مي‌زنند....تهنيت پسرم که در بهشتي.....تهنيت.....

(برگرفته از سايت خبرنو)

انتظار پایان یافت.............

توجه                                                     توجه
خبر فوری

***
انتظار ها پایان یافت
***
دقایقی پیش در جوار خانه ی کعبه ندای :

" انا بقیه الله "


طنین انداز شد.
صاحب الزمان (علیه السلام) ظهور کرد.
.
.
.
.
.

السلام علیک یا صاحب الزمان
هیچ فکر کردی اگر یه روز این پیام رو ببینی چه حسی بهت دست میده ؟
خوشحال میشی ؟
ناراحت میشی ؟
افسوس میخوری ؟

یا ..... ؟

بهش فکر کنید........نکنه اماده نباشیم.........

اگر دوست داشتید برای این پست نظر بزارید.

طعم فراق


یک اربعین گذشته و زینب رسیده است


بالای تربتی که خودش آرمیده است

یا ایها الغریب  سلام ای برادرم

ای یوسفی که گرگ پیرهنت را دریده است

ازشهر شامِ کینه، رسیده مسافرت

پس حق بده که چنین داغدیده است

احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است

در کربلا نسیم مدینه وزیده است

بر نیزه بودی  و به سرم بود سایه ات

با این حساب کسی زینبت را ندیده است

این گل بنفشه های  تن و چهره ی کبود

دارد گواه ، زینبتان داغدیده است

توطعم خیزران و سنگ ها و خواهرت

طعم فراق و غربت و غم را چشیده است

آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه

با آه می رود سکینه  و خجلت کشیده است

این دختر شماست  که خواستند کنیزیش ....

لکنت گرفته است و صدایش بریده است

نیزه نشین شد حضرت سقا  و اهلبیت

زخم زبان زهر کس و ناکس شنیده است



سردار بي سر شهيد ذبيح الله عالي

سردار بي سر شهيد ذبيح الله عالي:

قبل از انقلاب كشاورزي مي كرد،بعد از انقلاب مدت 2 سال دريکي از هنرستانهاي « بابل» ومدت كمي هم در كميته ي انقلاب اسلامي(سابق)در« قائم شهر» مشغول خدمت بود.در تاريخ 26/7/1360 به عضويت رسمي سپاه درآمد و در سپاه« ساري »مشغول به خدمت شد.به خاطر بضاعت خوب مالي كه داشت در يك درخواست كتبي از سپاه محل كارش خواست تا حقوق او را به اندازه ي 2000 تومان (درسال 61 )از اصل حقوقش کسر و صرف کمک به جبهه نمايند.اين درحالي که در آن دوران حقوق پاسداران از ماهي 3000تومان تجاوز نمي کرد.نامه زير نمونه ي خوبي مي تواند باشد براي سنجش رفتار کساني که امروز در ادارات ونهادهاي دولتي حقوق دريافت مي کنند،وگاهاً وعموماً از دريافتهاي ماهيانه خود ناراضي بوده وعملاً ادارات دولتي را ميدان مسابقه اي کرده اند براي کار کمتر ودريافتي بيشتر!!

بسمه تعالي

به: كارگزيني سپاه ساري

از: پاسدار عمليات ذبيح الله عالي

موضوع: كسر نمودن حقوق ماهيانه

محترماً به عرض مي رسانم چون اينجانب داراي چهار هكتار زمين زراعتي آبي و خشكه مي باشم و داراي درآمد زياد مي باشد و همين طور حقوق من زياد مي باشد. لذا درخواست مي نمايم كه در اسرع وقت از حقوق ماهيانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائيد. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.

آمين ذبيح الله عالي

درآخرين لحظه شهادت پشت بي سيم چه گفت؟

با بي سيم در حال صحبت كردن با فرماندهي قرارگاه عقبه بود و انگار به او سفارش مي كردند كه مواظب خودت باش و ايشان مي گفت من و شهادت! جالب اينكه آخرين كلمه شهيد كه پشت بي سيم مي گفت اين بود: حسين حسين شعار ماست... هيچگاه يادم نمي رود همين كه گفت: حسين حسين شعار ماست، شهادت افتخار و ناگهان تركش خمپاره حنجره مباركش را پاره كرد و سرشان را از بدن جدا نمود.

فرازي از وصيت شهيد عالي

اى ياران با وفاى امام خمينى، سلام بر شما سلام بر شهيدان شما كه غريبانه در دشتهاى داغ خوزستان و كوهستانهاى سخت كردستان مظلومانه جان دادند. سلام بر لحظات پرشكوه شهادت آنها سلام بر پيچ و تاب و ركوع و سجود لحظات جان دادن آنها، سلام بر خانواده شهداً كه چشم و چراغ اين ملتيد سلام بر شما كه با قامتى استوار صبورانه بار سنگين انقلاب را بر دوش ميكشيد. اگرچه لب تان گريان است اما نمى‌گرييد اگرچه چشمتان اشك دارد اما اشك نمى‌ريزيد.

مى‌دانم شما بجاى گريه شعار مرگ بر آمريكا و شوروى و اسرائيل سر مي دهيد و با اعمال قلبتان ندا مي دهيد، خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگه‌دار.

 

 

سيد بن طاووس

                                                

ابوالقاسم، علي بن موسي بن جعفر بن طاووس، معروف به «سيد بن طاووس»قبل از ظهر روز پنج شنبه، نيمه ماه محرم الحرام سال  580 قمري، در شهر حله متولد شداز القاب وي، «رضي الدين» است و چون يکي از اجدادش، جناب محمد بن اسحاق بسيار زيبا و نيکو صورت بوده است، به «طاووس» و فرزندانش به «ابن طاووس» معروف شدند. ايشان نيز همانند بسياري از علماي بنام، در خانواده اي عالم رشد کردند. جد بزرگوار ايشان، حضرت امام حسن مجتبي (ع) است که با سيزده واسطه به آن امام همام مي رسند. از طرف مادر نيز نسب ايشان به حضرت امام حسين(ع) مي رسد. از اين رو، ايشان را «سيد ذي الحسنين» ناميده اند.

همچنبن چون پدر سيد بن طاووس،رحمة الله عليه، فرزند دختري «شيخ طوسي »، رحمة الله عليه، نيز بوده درتاليفاتش از جناب شيخ طوسي،رحمة الله عليه، با کلمه «جدي » يادمي کند.

در کمالات سيد بن طاووس آمده است که امام عصر(عج) در نامه هاي خود، ايشان را فرزند خود معرفي مي کرد و عزت و احترام خاصي براي ايشان قايل بود و هم چنين گفته اند که وي «اسم اعظم» را مي دانست و مستجاب الدعوه بوده استاين عالم بزرگوار در روز دوشنبه پنجم ذي القعده سال 664 قمري درگذشت . وي شاگردان بسياري را تربيت کرده بود که از جمله آنان، مي توان به علامه حلي و نيز پدر بزرگوار علامه حلي اشاره کرد. از آثار ارزنده اي که از اين عالم بزرگوار در علوم و فنون مختلف اسلامي به جا مانده مي توان به کتاب هاي الاجازات، کتاب المزار، مهج الدعوات، فلاح السائل و اقبال الاعمال اشاره کرد.

تشرفات سيد بن طاووس

1- از سيد بن طاووس نقل است که سحرگاهي، در سرداب مطهر، از حضرت صاحب الامر(عج)اين مناجات را شنيدم که مي فرمود:«خدايا شيعيان ما را از شعاع نور ما وطينت ما خلق کرده اي. آن ها گناهان زيادي به اتکا بر محبت و ولايت ما کرده اند. اگر گناهان آن ها گناهاني است که در ارتباط با توست، از آن ها در گذر، که ما را راضي کرده اي و آن چه از گناهان آن ها در ارتباط با خودشان و مردم است، خودت بين آن ها را اصلاح کن و از خمسي که به حق ماست، به آن ها بده تا راضي شوند و آن ها را از آتش جهنم نجات بده و آن ها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما».(ر ک: علامه مجلسي، انيس العابدين؛ علامه نوري، نجم الثاقب)

2- سيد بن طاووس ملاقات ديگري با حضرت بقية الله را نقل مي کند و نام ملاقات کننده را نمي برد. از جمله از يک نفر که راستي گفتارش نزد من به تحقيق و اثبات رسيده، مي گفت:پيوسته دعا و از مولايم حضرت مهدي(عج) تمنا مي کردم که مرا در زمره کساني قرار دهد که به شرف ملاقات و خدمت گزاري ايام غيبتش نايل گشته اند تا بدين وسيله به نوکران و خواص حضرتش تأسي جويمهيچ کس را از نيت خودم با خبر نگردانيدم تا اين که رشيد ابوالعباس واسطي، در روز پنج شنبه، 29 ماه رجب سال 635، بدون مقدمه گفت: به تو مي گويند ما جز محبت نظر ديگري به تو نداريم. پس اگر خود را با صبر و بردباري تسکين دهي، مقصود حاصل مي گردد. پرسيدم:اين پيام را از جانب چه کسي مي گويي؟گفت:از جانب مولايمان حضرت مهدي(عج)مي گويم.

 

حضرت آية الله العظمي بهجت (قدّس سرّه) مي فرمودند: به نظر بنده، سيد بن طاووس، در معنويات و تعبدات اول اول است

 

منابع:

-علامه مجلسي، انيس العابدين؛ علامه نوري، نجم الثاقب

سيدبن طاووس، على، كشف‌‌المحجة لثمرة المهجة،ترجمه، ص 136

كتاب امام زمان و سيدبن‌‌طاووس - سيد جعفر رفيعي، همراه با تلخيص و تكميل

 

آداب و اعمال ماه صفر

آداب و اعمال ماه صفر

ماه صفر دومين ماه قمري است که براي نامگذاري آن دو دليل ذکر مي شود:

نخست اين که از صُفْرَة به معناي زردي گرفته شده، زيرا زمان انتخاب نام با فصل پاييز و زرد شدن برگ درختان مقارن بوده است.

دليل دوم اين که از صِفْر به معناي خالي گرفته شده است، چرا که با پايان يافتن ماه هاي حرام(رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم) قبايل بار ديگر وارد جنگ مي شدند و شهرها خالي مي شد.

معروف است که صفر ماهي منحوس است. در چرايي منحوس بودن ماه صفر دلايلي از جمله رحلت پيامبر اکرم(ص)، شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع) در اين ماه را ذکر مي کنند. همچنين ابتداي ماه صفر با ورود کاروان اسرا به شهر شام مصادف است، و نيز آغاز جنگ صفين در نخستين روز صفر بوده است.

در برخي از روايات اسلامي آمده است که مسلمانان از انجام کارهاي مهم در ماه صفر، پرهيز و براي دفع آفات و بلاياي اين ماه بسيار صدقه دهند. به همين دليل مسلمانان از اين ماه به عنوان ماهي نحس و بد يمن ياد مي کنند، چرا که در اين ماه وحي قطع مي شود. حضرت علي(ع) در اين مورد فرموده است: با رحلت پيامبر(ص) چيزي قطع شد که با فوت هيچ احدي قطع نشد.

اول ماه صفر

اعمال مشترک اول هر ماه در ابتداي ماه صفر نيز قابل توجه است از جمله:

دعا

در زمان ديدن هلال خواندن دعاي هلال وارد شده است. حداقل آن است که سه مرتبه بگويداللّهُ اَکْبَر و سه مرتبه لا إلهَ الَّا الْلّه و سپس بگويداَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي أذْهَبَ شَهْرَ کَذا وَ جاءَ بِشَهْرِ کَذا.

بهترين دعاي زمان رؤيت هلال، دعاي چهل و سوم صحيفه سجاديه است.

قرآن

خواندن هفت مرتبه سوره «حمد».

روزه

از أموري که بر آن تأکيد شده، سه روز روزه گرفتن در هر ماه است. مرحوم علامه مجلسي در زادالمعاد مي گويد: مطابق مشهور، اين سه روز، پنجشنبه اول ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اول از دهه وسط ماه است.

نماز

شب اول ماه: دو رکعت نماز بجا آورد، به اين نحو که: در هر رکعت پس از سوره حمد سوره انعام را بخواند سپس از خداوند متعال بخواهد که او را از هر ترسي و هر دردي ايمن گرداند.

روز اول ماه: خواندن نماز اول ماه که آن دو رکعت است، در رکعت اول بعد از حمد سي مرتبه سوره توحيد و در رکعت دوم بعد از حمد سي مرتبه سوره قدر بخواند و بعد از نماز صدقه اي در راه خدا بدهد،هر کس چنين کند، سلامت خود را در آن ماه از خداوند متعال گرفته است.

 

اول صفر ، ورود کاروان اسراي کربلا به شهر شام

اول صفر ، ورود کاروان اسراي کربلا به شهر شام

سلام علي قلب زينب(سلام ا...عليها) الصبور

اينجا شام است؛ همان شام پربلا، اين شهر همان شهري است که ابوسفيان و فرزند نحسش 40 سال حکومت کردند و به خاطر دشمني با اول مظلوم عالم حضرت علي عليه‌السلام شهر پر بود از کينه وبغض كه قرار بود بر سر خارجيان از دين عقده وا کند .

سيد بن طاوس در لهوف خود در مورد اين واقعه مي‌نويسد:وقتي مزدوران يزيد اهل بيت را نزديک شام آوردند، امّ کلثوم شمر را خواست. فرمود: مطلبي با تو دارم .

شمر ملعون گفت: چيست؟

فرمود اين جا شهر دمشق است، ما را از دروازه اي وارد کنيد که مردمان کمتري دررفت و آمد باشند و کمتر به تماشاي ما برخيزند و سرهاي بريدۀ شهيدان ما را جلوتر از ما حرکت بدهيد که مردم با تماشاي آن سرهاي نوراني، به تماشاي مان پردازند. ولي شمر برخلاف خواستۀ دختر اميرالمؤمنين (ع)، فرمان داد اهل بيت را از دروازۀ ساعات که پرجمعيت ترين جمعيت را هميشه در کنار خودش داشت،عبور دهند و سرهاي بريده را لا به لاي کجاوه ها ببرند. اهل بيت را به اينصورت حرکت دادند، تا در ميان شهر کنار مسجد جامع که محل بازداشت اسرا بود،قرار بدهند، بعد از گذراندن ايشان از بازار و از بين مردم بالاخره به مجلس يزيد رسيدند و اهل بيت (عليهمالسلام) را در حالى كه دست مردها به گردنشان بسته شده بود و همه اسيران نيز به دست يكديگر زنجير شده بودند وارد مجلس يزيد نمودند: .

يزيد در قصر خود نشسته بود و ورود سرهاى مقدس و كاروان اهل بيت را مشاهده می‏كرد

دراين هنگام سر مبارك امام حسين (عليه‏السلام) را در حالى كه شستشو داده ومحاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل يزيد گذاردند، و يزيد با چوبى كه در دست داشت بر داندان‌هاى مبارك امام می‏زد .

ابوبرزه اسلمى گفت: اى يزيد! واى بر تو! بر دندان‌هاى حسين پسر فاطمه چوب می‏زنى در حالى كه من شاهد بودم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) همين لب‌ها و دندان‌ها را مى‏ بوسيد و به حسن و حسين (عليهماالسلام) مى‏ فرمود: شما دو سيد جوانان اهل بهشتيد، خداوند قاتل شما را نابود كند و او را مورد لعنت خود قرار دهد و دوزخ را براى او آماده سازد !

يزيد با شنيدن اين جملات خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند.

سپس يزيد آبجو طلب كرد و از آن مینوشيد و به ياران خود می‏داد و می‏گفت: اين شرابی است مبارك و از بركت آن اين است كه اولين بارى كه ما از آن می‏نوشيم سردشمن ما (حسين) بر سر سفره ماست، و سفره طعام ما به همين خاطر گسترده است وبا خيالى راحت و مطمئن غذا می‏خوريم و شراب مینوشيم .

سكينه (عليهاالسلام) مى ‏فرمايد: به خدا سوگند من از يزيد كافرتر، ستمكارتر و سنگدل‌تر نديده‏ ام!

زينب و کوچه و بازار کجا؟

زينب و اين همه آزار کجا؟

زينب و مجلس اغيار کجا؟

زينب و تشت و سر يار کجا؟

اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ

دانشمندي که امام زمان(عج) ايشان  را « برادر استوار و دوست رشيد» خطابش کردند!

شيخ مفيد در ذيقعده سال 336 هجري قمري در نزديکي بغداد متولد شد. او استاد شيخ طوسي و سيد مرتضي علم الهدي بود. شيخ مفيد بيشتر در علم کلام تبحر داشت و مکتب کلامي شيعه در عصر او به اوج کمال رسيد. او در مناظرات ديني مهارت خاصي داشت و مناظراتش با قاضي عبدالجبار رئيس فرقه معتزله بغداد و قاضي ابوبکر باقلاني رئيس اشاعره معروف بود. شيخ مفيد از بزرگترين مراجع تقليد تاريخ شيعه بوده است. او بيش از 200 جلد کتاب کوچک و بزرگ نوشته است. اما عاملي که سبب برجسته شدن چهره اين فقيه بزرگوار شد، عنايت هاي ويزه امام زمان(عج) به او بود.

طبرسي در اواخر کتاب «احتجاج» برخي از توقيع‌هاي ‌(نامه) حضرت «ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف» را که به شيخ مفيد صادر کرده، آورده است.در اين نامه‌ها حضرت حجت (عج) شيخ مفيد را مشمول عنايات خاص و الطاف مخصوص خود قرار داده است. به عنوان نمونه امام زمان (ع) در خطاب‌هايش به شيخ مفيد چنين مي‏‌فرمايد: " للاخ السديد و الولي الرشيد الشيخ المفيد؛ به برادر استوار و دوست رشيد، شيخ مفيد ...»

سرانجام، شيخ مفيد در سوم ماه رمضان سال 413 ق در 77 سالگي درگذشت. شيخ طوسى، که در تشييع جنازه او حضور داشته است، مى‏گويد: «روز وفات او از کثرت دوست و دشمن براى اداى نماز و گريستن بر او، همانند و نظير نداشته است. هشتاد هزار تن از شيعيان او را تشييع کردند و سيد مرتضى علم الهدى بر او نماز گزارد و در حرم مطهر امام جواد عليه‌السلام، پايين پاى آن حضرت، نزديک قبر استادش ابن قولويه، مدفون شد

او از معدود فقهايي است که مورد عنايت خاص امام زمان عليه السلام قرار گرفته است . از جمله اين عنايات، داستاني است که درباره اصلاح فتواي او توسط امام زمان (عج) نقل شده است.

« شيخ مفيدروزى در خانه بود، شخصى به حضورش آمد و پرسيد زنى حامله فوت کرده ولى بچه در رحمش زنده است ، آيا او را همانطور دفن کنيم ، يا شکمش را شکافته و بچه اش را بيرون آوريم ؟

شيخ مفيد رحمة اللّه گفت : همانگونه دفنش کنيد، آن شخص برگشت و در وسط راه ديد سوارى به او نزديک شد و گفت :

شيخ مفيد فرمود: شکم آن زن را پاره کنيد و بچه را بيرون آوريد.

آن شخص چنين کرد، پس از مدتى جريان را براى شيخ مفيد نقل کردند، شيخ گفت من کسى را نفرستاده بودم ، معلوم است که آن سوار صاحب الامرعج بوده است ، اکنون که در احکام اشتباه مى کنم خوب است ديگر فتوا ندهم ، در خانه اش را بست و از خانه بيرون نيامد.

ساعاتى نگذشت که از طرف امام زمان عليه السلام توقيعى نوشته اى به خدمت شيخ مفيد گذاشته شد:

اى شيخ ! براى مردم فتوا بگو و ما آن را تکميل خواهيم کرد، و نمى گذاريم که در خطاء و اشتباه بمانى ، آنگاه در مسند فتوا نشست.»

 

خطبه امام سجاد(ع) در مجلس يزيد


شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنى ‏اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى ‏دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى ‏خبرى نگاهدارند.

از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى‏ دانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

على ‏بن‏ الحسين(ع) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر(ع) از پدرش على ‏بن‏ الحسين(ع) روايت مى ‏كند كه حضرت فرمود: «من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه‏ اى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم».

وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد(ع) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى‏ خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را دريابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مى ‏شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود. امام زين ‏العابدين(ع) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(ع) پرداخت.

سخنراني حضرت امام سجاد(ع) در مجلس يزيد

از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همان‏ جهاد عظيمى را انجام داد كه حسين ‏بن ‏على(ع) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.

روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على(ع) و حسين(ع) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:

واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.

آنگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد. يزيد على ‏رغم اينكه هيچ‏گونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به على ‏بن‏ الحسين اجازه سخن داد.

امام سجاد(ع) بر منبر رفت و چنين فرمود:

مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر(ص) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است. هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (على ‏بن‏ ابى ‏طالب(ع)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين(ع)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.

مردم! هر كس مرا مى‏ شناسد كه مى‏ شناسد و كسى كه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسان‏ها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرةالمنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام «قاب قوسين او أدنى» كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمد مصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه ‏اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالح‏ترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است. نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمان شكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه‏ توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود. منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند....

امام زين ‏العابدين(ع) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به «اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه» رسيد، امام از بالاى منبر روبه يزيد كرد و گفت:

آيا محمد(ص) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته‏ اى و حق را انكار كرده ‏اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.

شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مى‏ بردند و خاندان پيامبرى(ص) را نمى ‏شناختند، با اين خطبه امام سجاد(ع) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابن‏ زياد انداخت.

از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد(ع) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مى ‏كوشيدند آنها را از ذريه على(ع) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.

خون امام حسين(ع) و پيام رسانى امام زين ‏العابدين و عقيله بنى ‏هاشم حضرت زينب كبرى(س) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهد بن جبر يكى از شخصيت‏هاى اسلامى آن روزگار مى ‏گويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.


مداحي كه در عروسيش مداحي كرد

 

« مهدي نصيرايي» مداح اهل بيت(ع) بود يک پايش جبهه بود و پاي ديگرش در شهر.»
به بابل که مي‌ر‌سيد، خستگي‌اش را فراموش مي‌کرد، آرام و قرار نداشت، نمي‌توانست يک جا بنشيند، هر جا کار خيري بود، او هم از دور يا نزديک، دستي بر آن داشت، اين کارهايش براي او شهرت زيادي به همراه آورد اما اين که همه فهميده بودند، او اهل حال است، برايش دردسر ساز شده بود

هر جا که براي خواستگاري مي‌رفت، با نخستين تحقيق مي‌فهميدند که او چطور آدمي استف براي همين خيلي محترمانه دست رد بر سينه‌اش مي‌زدند، مي‌گفتند:


« اگر شهيد شدي چه؟ بچه‌مان را که از سر راه نياورده‌ايم، دل‌مان نمي‌خواهد دخترمان زود بيوه شود.»

مهدي اين اواخر کم طاقت شده بود، از اين حرف‌ها دلش مي‌گرفت، يک بار بغضش گرفت و توسل کرد به حضرت زهرا(س)، بعد هم رفت به خواستگاري خانمي، از تبار همان حضرت، اين بار موفق شد تا رضايت خانواده عروس را جلب کند.

«بله» را که شنيد در پوست خود نمي‌گنجيد، مهدي و اين همه شادي، آن هم به دليل ازدواج؟ براي همه تعجب‌آور بود، يعني مهدي عوض شده؟! بالاخره روزها به سرعت گذشت و زمان جشن فرا رسيد، مهدي، شب عروسي‌اش مداحي راه انداخت، مجلس، سراسر شده بود از ذکر اهل بيت)ع(

همان شب چند تا از بچه‌ها به او اصرار کردند که «خودت، چون چشم و چراغ هيئت هستي، بايد مداحي کني» مهدي اولش قبول نکرد اما بعد تسليم شد، رفت پشت تريبون، قبل از خواندن، مکثي کرد، يک لحظه رنگ چهره‌اش عوض شد، نگاهي به جمعيت انداخت و بعد با دل سوخته‌اش شروع کرد به خواندن:

 

از سنگر حق شير شکاران همه رفتند


مستان مي پير جماران همه رفتند


غم نامه بود ناله پرسوز شهيدان


ما با که نشستيم که ياران همه رفتند


آن شب او اشک همه را در آورد، خيلي‌ها تعجب کرده بودند، آن شادي‌هاي غير عادي و اين نجواهاي غم‌انگيز

سه چهار ماه بعد، شب عمليات والفجر8، مهدي پاسخ همه اين ابهامات را داد، او حرف‌هايي زد که براي همه بچه بسيجي‌ها اتمام حجت بود.

مهدي يکي از دوستانش را کنار کشيد و گفت:


« سيد! من امتحان سختي رو گذروندم و خودت مي‌دوني که روزهاي اول زندگي چقدر شيرينه. من مي‌تونستم تو سپاه بابل بمونم و همون جا خدمت کنم اما خيلي با خودم کلنجار رفتم، بالاخره حريف نفس‌ام شدم و وسوسه‌ها رو کنار زدم و با خودم گفتم: مهدي! پس امام زمان چي؟ مگه قرار نبود ياورش باشي، يعني اين قدر نامردي که تا زن گرفتي آقا رو فراموش کردي؟ من مي‌‌دونستم که شهادت‌ام در گرو ازدواجمه، اين طوري بايد دين‌ام رو کامل مي‌کردم، بقيه‌اش با خدا، حالا خوشحالم که به واسطه‌ اين سيده خانم، با حضرت زهرا(س) هم محرم شدم، سلام من رو به بچه‌ها برسون، بگو گول دنيا رو نخورند.»

 

السلام علی الرضیع الصغیر

عبدالله بن حسين معرف به علي اصغر به عربي: عبدالله بن حسين علي الأصغر نام کوچک‌ترين فرزند حسين بن علي(ع) امام سوم شيعيان است که مادرش رباب بنت امرئ القيس مي‌باشد علي اصغر که در  رجب ۱۰سال ۶۰ هجري در مدينه متولد شده و در  ۱۰ محرم سال ۶۱ هجري در شش ماهگي در کربلا کشته شد. علي اصغر يکي از چند نفري است که در بين شيعيان به باب‌الحوايج معروف مي‌باشند.

کشته شدن

در جزئيات کشته شدن وي اختلاف‌هاي است ولي در کل علما نحوه آن را اينگونه بيان مي‌کنند

در روز عاشورا در کربلا علي اصغر شير خوار بود و از تشنگي بي تاب شده بود حسين بن علي(ع) او را به ميدان جنگ مي‌برد و او را بر دو دستان خود قرار مي‌دهد و مي‌گويد:

از ياران و فرزندانم، کسي جز اين کودک نمانده‌است. نمي‏بينيد که چگونه از تشنگي بي تاب است؟ اگر مرا رحم نمي‌کنيد حداقل به اين کودک رحم کنيد.

در اين حال در بين سپاهيان عمر سعد تشکيک ايجاد شد که ما براي جنگيدن با کودکان نيامده‌ايم در اين حال عمر سعد به حرمله دستور داد که با تير سه شعبه کودک را بکشد و در اين حين که حسين بن علي(ع) در حال گفتگو بود تيري از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علي اصغر را دريد.حسين بن علي(ع) خون گلوي او را گرفت و به آسمان پاشيد

زيارت منسوب به ناحيه مقدسه

در زيارت ناحيه مقدسه تنها عبارت «أَلسَّلامُ عَلَي الرَّضيـعِ الصَّغيرِ[1]به معني « سلام بر آن شير خوارِ کوچـک» آمده؛ ولي در کتاب المزار‍‍‍‍]2] محمد بن مشهدي و کتاب اقبال[3] سيد بن طاووس در زيارت منسوب به ناحيه مقدسه به سال ۲۵۲ ه.ق. چنين آمده‌است:

السلام على عبد الله بن الحسين الطفل الرضيع، المرمي الصريع، المتشحط دما، المصعد دمه في السماء، المذبوح بالسهم في حجر أبيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدي وذوية

يعني: سلام بر عبد الله پسر حسين، کودک شير خوار تير خورده‌ي به زمين افتاده‌ي به خون غلتيده که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسيله‌ي تير ذبح شد. خداوند تيرانداز و پژمرده کننده‏اش «حرملة بن کاهل اسدي» را لعنت کند.

آرامگاه

در محل دفن علي اصغر دو مکان بيان شده‌است اولين قول بر سينهٔ حسين بن علي(ع) و دومين قول در کنار کشته‌شدگان کربلا در نزديکي ضريح حسين بن علي(ع)

 

محرم

دوباره ماه محرم از راه رسيد؛ ماهي که براي مسلمانان بسيار عزيز و يادآور يکي از تلخ‌ترين اتفاقات آن هم شهادت فرزند حضرت زهرا(س) دختر گرامي آخرين فرستاده الهي است.

 در اين ايام همه جا سخن از امام حسين(ع) و ياران با وفاي آن حضرت است و هر انسان آزاده‌اي آن واقعه تلخ را در ذهن خود تصور مي‌کند از شدت غم و اندوه حتما "اشک" از چشمانش جاري مي‌شود.

 

براساس روايات و احاديث معصومين(ع) اجر و مزد گريه براي آن حضرت بسيار عظيم و بزرگ است و خداوند خود ضامن آن مي‌باشد.

 

پيامبر خدا(ص) مي‌فرمايند: "شهادت حسين(ع) آتشي در دل مؤمنان درانداخته است که هرگز سرد نخواهد شد".(1)

امام سجّاد(ع) نيز درباره فضيلت اشک بر امام حسين(ع) فرمودند: "هر مؤمني که چشمانش براي کشته شدن حسين(ع) گريان شود به طوري که اشک بر گونه‏‌هايش سرازير گردد، خداوند به سبب آن، او را در غرفه‏‌هاي بهشتي جاي دهد که روزگاران درازي را در آنها به سر برد".(2)

همچنين حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع) در اين باره مي‌فرمايند: "بر کسي چون حسين بايد که گريندگان بگريند؛ زيرا که گريستن بر او گناهان بزرگ را مي‏‌زدايد. حضرت سپس فرمود: چون ماه محرّم مي‏‌رسيد کسي پدرم عليه‏‌السلام را خندان نمي‏‌ديد. غم و اندوه بر او چيره بود تا آن که ۱۰ روز مي‏‌گذشت. روز دهم روز سوگواري و اندوه و گريه او بود و مي‏‌فرمود: اين روزي است که حسين عليه‏‌السلام در آن کشته شد".(3)

 

پي نوشت ها:  

۱- (مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۱۸ 

۲- (ثواب‌الأعمال: ۱۰۸ / ۱ منتخب ميزان‌الحکمة: ۳۸ 

۳-( وسائل الشيعه: ۱۰ / ۳۹۴ / ۸ منتخب ميزان‌الحکمة: ۳۸۲

یک استدلال کوتاه اما زیبا و متقن ...

عرض سلام و تحیت

خدمت برادران و خواهران معزز و محترمه (اینم لف و نشرش)

عید تون هم مبارک!

چند روز پیش در جلسه ی استاد ... (ببخشیدا) شرکت کرده بودم که چون مقارن شده بود با دهه مبارک غدیریه! به همین مناسبت مطالب زیادی رو در این رابطه بیان فرمودند، اما یکی از این بیانات خیلی برام جالب بود، من که لذت بردم؛ گفتم بنویسم شما هم حالی ببرید!

داستان مربوط میشه به علامه حلی(ره) - از فقهای بزرگوار امامیه-  که یه روزی با یک عالمی بزرگ از علمای برادران اهل تسنن مواجه میشن و طی بیان یک استدلال موجز اما زیبا، بار دیگر حقانیت مکتب ناب تشیع رو ثابت می کنن.

البته اینم بگم دقیقا خاطرم نیست که استاد ما از چه کتابی نقل می فرمودند و از طرفی هم چون باید این مطلب رو سریع در این ایام انتشار می دادم بنا به دلایلی  فرصت و ابزار تحقیق هم نداشتم که خودم براتون پیدا کنم؛ اما به هر حال برای ما استدلالی که بیان میشه مهمه! و من هم مضمون واقعه رو براتون بیان می کنم؛ ارجاعش هم باشه طلبتون!!!

داستان از این قراره که جناب علامه به این عالم سنی می گوید سوالی از شما دارم وآن در مورد حدیثی است که هم از طریق ما شیعیان و هم از طریق شما به تواتر نقل شده است که ظاهرا مشهور است به حدیث «افتراق امت».

حضرت پیامبر اکرم -صلی الله علیه وآله وسلم-  فرمودند:

«امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهد شد که تنها یک فرقه اهل نجات خواهد بود»(1)

آیا شما سخن من رو تصدیق می کنید؟

-عالم سنی در جواب می گوید: بله ماهم در کتبمون کرارا نقل کردیم.

-علامه می گوید:پس هر دو تا اینجا متفقیم اما اختلافی که داریم بر سر«فرقه ناجیه» است یعنی ما می گوئیم آن یک فرقه، تشیع و شما معتقدید اها تسنن است!

حال من از شما سوالی می کنم: به نظر شما امیرالمومنین(ع)،حضرت صدیقه(س)، حضرت مجتبی(ع) و حضرت سیدالشهدا(ع)

در فرقه ای خارج از این فرقه هاهستند؟

-خیر، بالاخره ایشان جزو یکی از این فرقه ها می باشند.

-(خدا پدرتو بیامرزه!!!-البته من گفتما...) خب ما شیعیان هم که معتقدیم در فرقه ای هستیم که این بزرگواران هستند و در  گروهی جداگانه نیستیم.

-خب؟

-حالا شما بفرمائید در چه گروهی هستید؟

از طرفی قطعا شما با ما هم عقیده نیستید پس دو گروه می شویم و باید یکی از این دوگروه بنا به فرموده پیامبر(ص) گمراه باشد.

اما آیا باور می کنید که اهل بیت پیامبر(سلام  خداوند بر همه آنان باد) –پناه بر خدا- بر سبیل حقیقت نباشند؟؟؟!!!

چرا که خودتان با سندهای فراوان نقل کرده اید که اینان از اهل کساء بوده اند و احادیثی بسیار در فضائلشان دارید.(2)

بنابراین برای این سوال یک جواب می ماند و آن اینکه ...


1) جهت آگاهی از مصادر این حدیث به کتاب «البحوث فی الملل و النحل»، ج 1، ص 21- 24 و 38- 39 رجوع کنید

2) برای نمونه درباره اهل کساء، تصویری از «المسند احمدبن حنبل / صفحه ۲۴۴  / جزء ثامن عشر» را ذیلا می آوریم.

 

ضمنا این مطلب در نشریه «صراط» نیز درج شده است.

ثروتمندان چگونه به دام شيطان مي‌افتند؟

ثروتمندان چگونه به دام شيطان مي‌افتند؟

رسولُ‌اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:             

"إنَّ الشَّيطانَ قالَ: لن‏يَنجُوَ مِنّي الغَنِيُّ مِن إحدى ثلاثٍ: إمّا أن اُزَيِّنَهُ في عَينِهِ فَيَمنَعَهُ مِن حَقِّهِ، و إمّا أن اُسَهِّلَ علَيهِ سبيلَهُ فَيُنفِقَهُ في غيرِ حَقِّهِ، وإمّا أن اُحَبِّبَهُ إلَيهِ فَيَكسِبَهُ بغيرِ حَقِّهِ".

پيامبر خدا (ص) فرمودند:
"
شيطان گفت: آدم توانگر از چنگ من خلاصى ندارد و او را به يكى از اين سه چيز گرفتار مي‌كنم: يا مال و ثروت را در نظر او مي‌آرايم كه در نتيجه، از پرداخت حقوق مالى خويش، خوددارى مي‌ورزد يا راه‌هاى مصرف آن را برايش آسان مي‌كنم كه در نتيجه، آن‌ها را به ناحقّ خرج مي‌كند و يا مال و ثروت را محبوب او مي‌گردانم كه در نتيجه، آن را از راه‌هاى ناروا به دست مي‌آورد"(۱).

همچنين آن حضرت در پاسخ سوال شخصي مبني بر اين‌كه براي زياد شدن روزي چه كارهايي انجام دهيم؟ فرمودند: "پيوسته در حال طهارت و پاكيزگى باش، روزيت افزايش مي‌يابد"(۲).

منبع:

1)كنز العمّال: ۴۴۱۵۴ منتخب ميزان الحكمة: ۲۳۴

2)كنز العمّال: ۱۶۶۷۷ منتخب ميزان الحكمة

برگرفته از سايت نداي انقلاب

مراحل آفرینش انسان در قرآن کریم

*مراحل آفرینش انسان طبق بیان نورانی قرآن کریم*

(انتشار برای اولین بار)

از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که درباره ی مبدأ آفرینش انسان آمده به خوبی استفاده می شود که مراحل آفرینش انسان بدین شرح است:

1) انسان در آغاز، خاک بوده است.

«... فَإِنَّاخَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ ...» (حج/5)

«...ما شما را از خاک آفريديم...»

2) سپس با آب، آمیخته شده و به صورت گل درآمده است.

«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ...» (انعام/2)

«او کسي است که شما را از گل آفريد...»

3) و بعد به صورت «گل بد بو» (لجن) درآمده است.

«... إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (حجر/28)

«من بشري را از گل خشکيده‌اي که از گل بدبويي گرفته شده، مي‌آفرينم.»

4) سپس حالت «چسبندگی» پیدا کرد.

«إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِينٍ لَازِبٍ» (صافات/11)

«ما آنان را از گل چسبنده‌اي آفريديم.»

5) و بعدابه صورت«گل خشکیده»درآمدوحالت«صلصال کالفخار»به خودگرفت.

«خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ» (الرحمن/14)

«انسان را از گل خشکيده‌اي همچون سفال آفريد.»

با استفاده از تفسیر شریف نمونه

لبیک یا رسول الله

                                      

                                   

بار دیگر جبهه استكبار جهانی در سناریو و توطئه طراحی شده جدیدی، ساحت پاك و مقدس پیامبر اعظم (ص) را مورد اهانت قرار داد و با این اقدام موهن و شیطانی خود، قلوب امت اسلامی را جریحه دار كرد.

جوانان و نوجوانان هیئت انصار المهدی همصدا با تمامی مسلمانان جهان  ، با اعلام انزجار از اقدام حساب ‌شده آمریكایی‌ ها و صهیونیست ها در پخش این فیلم موهن ، این مصیبت بزرگ را به ساحت پاك و نورانی پیامبرعظیم‌الشأن اسلام (ص) ،حضرت ولیعصر (عج) و مردم مسلمان ایران  تسلیت و تعزیت عرض می كنیم.

بزرگ تر از دروغ!!!

چهره زیبای خلیفه دوم در سریال جنجالی الفاروق عمر

این روزها و این شبها شاهد نمایش سریال جنجالی الفاروق عمر از شبکه mbc هستیم. سریالی که حرف و حدیث های بسیاری به همراه داشته ، که بجز تایید تعدادی از شیوخ اهل تسنن که از بارزترین آنها یوسف القرضاوی را می توان نام برد، اعتراضات گسترده ای در مجامع سنی به همراه داشته است ...

 

اما اعتراض ما در اینجا کمی متفاوت با دیگر نقدها و اشکالات وارد به این فیلم می باشد. آنچه که در این سریال مشاهده کردیم ، استفاده بازیگر زیباروی سوری در نقش شخصیت اول سریال که همان عمر بن خطاب است (علیه ما علیه) ، می باشد. بر آن شدیم تا کمی اوراق پاره پاره تاریخ را ورق بزنیم و ببینیم که ایا عمر بن خطاب هم به این زیبایی بوده و یا کارگردان و تهیه کننده فیلم همانند فیلم نامه جعلیشان ، در انتخاب بازیگر هم سعی بر فریب مخاطب دارند؟!!

براستی چهره ظاهری عمر چگونه بوده است؟ابن عبدالبر که از علمای بزرگ و به نام اهل تسنن می باشد و بر توثیق او اتفاق دارند ، در کتاب استیعاب می نویسد: «کان ادم شدید الادمه» الاستیعاب : ج ۳ ص ۲۳۵
با رجوع به کتاب لسان العرب برای ترجمه معنای کلمه ادمه می خوانیم:

 الادمه = السمره لسان العرب : ج ۱ ص ۹۷
پس شدید الادمه یعنی بسیار سبزه رو.

 و کسی را که عربهای جزیره العرب به او بگویند بسیار سبزه رو ، رنگ چهره او چگونه است؟

ابن سعد در الطبقات به نقل از خود عمر ، دلیل شدت سیاهی چهره اش را این گونه بیان می کند:
«سمعت عمر یقول انما جاءتنا الادمه من قبل اخوالی» الطبقات الکبری : ج ۲ ص ۲۳۵
شنیدم که عمر می گفت : سیاهی چهره مان را از دایی هایمان به ارث برده ایم.
شاید می خواسته بگوید که حلال زاده به دایی اش می رود!!!
البته واقدی سیاهی چهره عمر را از خوردن بیش از حد روغن می داند. تهذیب التهذیب : ج ۷ ص ۳۸۶
اما در مورد موی بلند سر ، حنایی ، مجعد و زیبای بازیگر این نقش هم ظاهرا کمی بسیار! اغراق شده است.
ابن ابی الدنیا با سند صحیح از ابو رجاء عطاردی در توصیف اندام و چهره ظاهری عمر می نویسد:
«کان عمر طویلا جسیما اصلع الشعر» الاصابه : ج ۴ ص ۳
عمر بلند قامت و هیکلی بزرگ داشته و سر او کچل بوده است.
اما در مورد چشمان زیبا و جذاب بازیگر نقش جناب خلیفه هم کمی حرف داریم . البته کارگردان سریال شاید زیاد هم اهل مطالعه نباشد چون در کتاب البدایه و النهایه می خوانیم :
«کان رجلا طوالا اصلعا احور العینین»البدایه و النهایه ج ۷ ص ۱۵۶
احور العینین یعنی دو چشمش چپ بوده و کج می دیده!


حالا با همه این توصیفات آیا کارگردان فیلم امانت دار تاریخ اسلام بوده است؟
آیا بیننده فیلم هر انچه که درفیلم می بیند باید تصدیق و باور کند؟
راستی درآخر سوالی از شما داریم:

به نظر شما چهره عمر با این توصیف هایی که از کتب عامه آوردیم چگونه خواهد بود؟

آیا با تصویر ارائه شده در سریال مطابق است؟؟؟

امان از مشکلی که علی(ع)حلّالش نباشد...

امان از مشکلی که علی(ع)حلّالش نباشد...

(انتشار برای اولین بار)

در کتاب نورالابصار فی مناقب آل البیت تألیف سید مومن شبلنجی شافعی آمده است:

مردی را نزد عمربن الخطاب آوردند که به گروهی از مردمان گفته بود:

«صبح کردم در حالی که فتنه را دوست دارم و از حق کراهت دارم و یهود و نصاری ر ا تصدیق می کنم و ایمان دارم به آنچه ندیدمش و اقرار دارم به آنچه آفریده نشده {است}»

عمر فرستاد به سوی علی {امیرالمومنین(ع)} و او را خبر داد به سخن آن مرد، علی {(ع)} فرمود:

«راست گفته {است}: فتنه را دوست دارد {چراکه} خداوند فرمود{ه است}:

أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ ﴿۲۸-انفال﴾

{...اموال و فرزندان شما [وسيله] آزمايش [شما] هستند...}

و حق را مکروه می دارد یعنی مرگ {آن جا که} خدای تعالی فرمود{ه است}:

وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ ﴿۱۹-ق﴾

{و سرانجام سكرات مرگ به حق فرا مي‏رسد...}

و یهود و نصاری را تصدیق می کند {چرا که} خدای تعالی فرمود{ه است}:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَىَ شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ ﴿۱۱۳﴾

{و يهوديان گفتند ترسايان بر حق نيستند و ترسايان گفتند يهوديان بر حق نيستند...}

و ایمان دارد به نادیده، {یعنی} مومن است به خدای تعالی و{در حالی که} او را ندیده {است}

و اقرار دارد به آنچه آفریده نشده و آن قیامت است.»

عمر گفت: «پناه می برم به خدا از مشکلی که علی برای حلش نباشد»

سعید بن مسیب گفت {یعنی نقل کرده که} عمر می گفت:

«الهی مرا باقی نگذار در مشکلی که علی برای آن نباشد»

منبع: کتاب نجوم لامعه

خداوند چه کلماتی را به آدم(ع)آموخت؟

خداوند این کلمات را به آدم(ع)آموخت ...

(انتشار برای اولین بار)

در تفسیر برهان ذیل آیه ی:

«فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ» ﴿۳۷-آل عمران﴾

«آدم از پروردگارش کلماتی فرا گرفت پس بر او بازگشت»

روایت است از حضرت صادق (ع) که فرمود: کلماتی را که آدم از پروردگار گرفت، این بود:

«اللهم بحق محمد و علی و فاطمه به من بازگرد(توجه فرما)پس خدا بر او بازگشت–توبه اش را پذیرفت.»

در روزنامه ی «اتفاد نیزوت»شوروی شماره ی تشرین دوم سال 1953میلادی این قسمت منتشر شده {است}:

وقتی که باستان شناسان روسی در منطقه ی قاف مشغول حفاری بودند در قعر زمین به چند تخته پاره برخوردند که معلوم شد باز مانده ای از کشتی نوح (ع) بوده که {حدود} 5000 سال در زمین باقی مانده؛

درهمان منطقه به قطعه ی دیگری برخوردندکه سالم بودو هم اکنون درموزه ی آثارباستانی مسکو است، بر آن نوشته ای بود. برای کشف آن نوشته هفت نفر باستان شناس را گرد آوردند به نام های:

1-پروفسور سولی نوف از مسکو2 -ایفاهان خینوا از لولوهان چین

3-میشانن لوفارنگ از شوروی 4-تانمول کورف 5-پروفسور دی دا کن

6-دیم احمد کولا 7-میچر کولتوف

پس از تحقیق یافتند که لغت سامانی یا سامی است و معنی آن چنین است :

«ای خدای من و ای یاور من به رحمت و کرامتت مرا یاری نما، و به پاس خاطر این نفوس مقدسه – محمد – ایلیا – شبر – شبیر – فاطمه – آنان که بزرگان و گرامی اند، جهان به برکت آن ها برپاست،به احترام نام آنان مرا یاری کن،تنها تویی که میتوانی مرا به راه راست هدایت کنی.»

این مطلب در این مطبوعات منتشر شد :

1- مجله ی هفتگی ویکلی میرو – لندن 28 دسامبر 1953 میلادی

2- مجله ی استار انگلیسی لندن مربوط به کانون دوم سال 1954 میلادی

3- روزنامه ی سن لایت منتشر از منچستر کانون دوم 1954 میلادی

4- روزنامه ویکلی میبرور یکم شباط 1954 میلادی

5- روزنامه ی الهدی مصر 30 مارس 1953

این کشف را قرآن مجید {در سوره مبارکه صافات} اعلام فرموده پیش از آنکه کاوشگرانِ مأمور از عالم الغیب بی آنکه خود بدانند بر آن دست یابند :

وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ﴿۷۵﴾

وَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ﴿۷۶﴾

وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمْ الْبَاقِينَ﴿۷۷﴾

«محققا نوح ما را صدا زد ( ندا داد ) پس چه نیکو جواب دهندگانی! ، و نجات داده رهانیدیم او را و اهلش را از اندوه بزرگ، و ذریه اش را از باقی ماندگان قرار دادیم ... ما اینچنین محسنین را جزا میدهیم»

این نیکو جواب دهندگان چه کسانی بودند؟

منبع:کتاب نجوم لامعه

هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام پایگاه مجاز می باشد

سال نو مبارک ...

سائل و سینه زنی، سیب، سحر، سوره ی فجر

سوز     دل    بهر    عزا ی    تو   دمادم    داریم

هفت    سین    کرمت    جور     همیشه    آقا

ما فقط   یک   "  سفر  کرببلا  "  کم   داریم

******************

امام صادق(ع) به نقل از آباي گرامي شان در روايتي همه فهم، فرمودند: «مَا مِنْ يوْمٍ يأْتِي عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِکَ الْيوْمُ يا ابْنَ آدَمَ أَنَا يوْمٌ جَدِيدٌ»، هيچ روزي نيست که بر فرزند آدم وارد مي‏شود مگر اينکه آن روز به او ميگويد: من براي تو روزي نو و جديد هستم! «أَنَا يوْمٌ جَدِيدٌ»، من نوروزم! من براي تو روز نويي هستم! «وَ أَنَا عَلَيکَ شَهِيدٌ»، و من، يعني زمان، نسبت به تو گواهي دهنده هستم! «فَافْعَلْ فِي خَيراً»، در من عمل خير انجام بده،«وَ اعْمَلْ فِي خَيراً أَشْهَدْ لَکَ يوْمَ الْقِيامَةِ فَإِنَّکَ لَنْ تَرَانِي بَعْدَهَا أَبَداً»،  من در روز قيامت نسبت به اعمال تو شهادت ميدهم و تو بعد از اين هيچ‏گاه مرا نخواهي ديد مگر در روز قيامت.

آيا سزاوار نيست که انسان هنگامي که لحظات آخر سالش فرا ميرسد اينطور فکر کند؟ يک سال بر ما گذشت! به عبارت ديگر بخشي از هستي ما رفت و هيچ‏گاه به ما برنخواهد گشت مگر در روز قيامت که اين قطعه از هستي ما آن‏گاه به ما باز مي‏گردد که نموداري از کردار گذشته‏مان در اين سال را به ما نشان مي‏دهد. همان طور که علي(عليهالسلام) فرمود خوب است انسان بنشيند و در اين باب فکر کند در سالي که گذشت و به اتمام رسيد چه کردم؟ آيا به ياد خدا بودم؟ آيا او را ستايش کردم؟ آيا گرفتاري برادر مؤمنم را رفع کردم؟ آيا حاجتي از او برآورده کردم؟ آيا در غيابش مراقب بودم تا حيثيتش را حفظ کنم؟ آيا در اين سال به وظايف برادري و اسلامي خود نسبت به دوستاني که از دست دادم عمل کردم؟ آيا حال بستگان آنها را جويا شدم؟ ولو اينکه به حسب ظاهر از آنها دلجويي کنم؟

                                                                   (از سخنان آيت‌الله مجتبي تهراني)