« مهدي نصيرايي» مداح اهل بيت(ع) بود يک پايش جبهه بود و پاي ديگرش در شهر.»
به بابل که مي‌ر‌سيد، خستگي‌اش را فراموش مي‌کرد، آرام و قرار نداشت، نمي‌توانست يک جا بنشيند، هر جا کار خيري بود، او هم از دور يا نزديک، دستي بر آن داشت، اين کارهايش براي او شهرت زيادي به همراه آورد اما اين که همه فهميده بودند، او اهل حال است، برايش دردسر ساز شده بود

هر جا که براي خواستگاري مي‌رفت، با نخستين تحقيق مي‌فهميدند که او چطور آدمي استف براي همين خيلي محترمانه دست رد بر سينه‌اش مي‌زدند، مي‌گفتند:


« اگر شهيد شدي چه؟ بچه‌مان را که از سر راه نياورده‌ايم، دل‌مان نمي‌خواهد دخترمان زود بيوه شود.»

مهدي اين اواخر کم طاقت شده بود، از اين حرف‌ها دلش مي‌گرفت، يک بار بغضش گرفت و توسل کرد به حضرت زهرا(س)، بعد هم رفت به خواستگاري خانمي، از تبار همان حضرت، اين بار موفق شد تا رضايت خانواده عروس را جلب کند.

«بله» را که شنيد در پوست خود نمي‌گنجيد، مهدي و اين همه شادي، آن هم به دليل ازدواج؟ براي همه تعجب‌آور بود، يعني مهدي عوض شده؟! بالاخره روزها به سرعت گذشت و زمان جشن فرا رسيد، مهدي، شب عروسي‌اش مداحي راه انداخت، مجلس، سراسر شده بود از ذکر اهل بيت)ع(

همان شب چند تا از بچه‌ها به او اصرار کردند که «خودت، چون چشم و چراغ هيئت هستي، بايد مداحي کني» مهدي اولش قبول نکرد اما بعد تسليم شد، رفت پشت تريبون، قبل از خواندن، مکثي کرد، يک لحظه رنگ چهره‌اش عوض شد، نگاهي به جمعيت انداخت و بعد با دل سوخته‌اش شروع کرد به خواندن:

 

از سنگر حق شير شکاران همه رفتند


مستان مي پير جماران همه رفتند


غم نامه بود ناله پرسوز شهيدان


ما با که نشستيم که ياران همه رفتند


آن شب او اشک همه را در آورد، خيلي‌ها تعجب کرده بودند، آن شادي‌هاي غير عادي و اين نجواهاي غم‌انگيز

سه چهار ماه بعد، شب عمليات والفجر8، مهدي پاسخ همه اين ابهامات را داد، او حرف‌هايي زد که براي همه بچه بسيجي‌ها اتمام حجت بود.

مهدي يکي از دوستانش را کنار کشيد و گفت:


« سيد! من امتحان سختي رو گذروندم و خودت مي‌دوني که روزهاي اول زندگي چقدر شيرينه. من مي‌تونستم تو سپاه بابل بمونم و همون جا خدمت کنم اما خيلي با خودم کلنجار رفتم، بالاخره حريف نفس‌ام شدم و وسوسه‌ها رو کنار زدم و با خودم گفتم: مهدي! پس امام زمان چي؟ مگه قرار نبود ياورش باشي، يعني اين قدر نامردي که تا زن گرفتي آقا رو فراموش کردي؟ من مي‌‌دونستم که شهادت‌ام در گرو ازدواجمه، اين طوري بايد دين‌ام رو کامل مي‌کردم، بقيه‌اش با خدا، حالا خوشحالم که به واسطه‌ اين سيده خانم، با حضرت زهرا(س) هم محرم شدم، سلام من رو به بچه‌ها برسون، بگو گول دنيا رو نخورند.»