در يکي از مسافرت هاي حضرت سليمان(ع) که جن و انس و پرندگان او را همراهي ميکردند، عبورشان به سرزمين مورچگان (سرزميني در نزديکي طائف و به قول بعضي در نزديکي شام) افتاد. يکي از مورچه ها با تعجيل ساير مورچگان را آگاه ساخت و به ايشان گفتبه خانه هايتان پناه ببريد و از مسير سليمان(ع) و يارانش دور شويد تا آنها شما را زير پاهايشان لگدکوب نکنند. باد، صداي آن مورچه را به گوش سليمان(ع) رسانيد و سليمان(ع) دستور داد تا او را به حضورش بياورند. سپس به او گفت مگر نمي داني که من پيامبر خدا هستم و از جانب انبياء ستمي به ديگران نمي رسد؟ مورچه پاسخ داد چرا ميدانم. سليمان(ع) گفت: پس چرا مورچگان را از ما ترسانيدي؟ مورچه پاسخ داد منظور من اين بود که آنها عظمت و شوکت ترا مشاهده نکنند تا خود را در مقابل تو حقير پندارند و ناسپاسي به درگاه خداوند آغاز نمايند.

سخنان مورچه در نظر سليمان(ع) معقول آمد. سپس مورچه سليمان(ع) را خطاب داد و گفت آيا مي داني چرا خداوند از ميان تمام قدرت ها باد را براي حرکت دادن تخت تو انتخاب نمود؟ سليمان(ع) جواب داد نمي دانم. مورچه گفت براي اينکه بداني تمام اين قدرت و شوکت و مقام تو بر باد است و تو مغرور و متکبر نگردي.

آنگاه سليمان(ع) تبسم کرد و فرمود:

  "پروردگارا مرا توفيق شکر نعمت خود را که به من و پدرم عطا فرمودي، عنايت فرما..."

برگرفته از کتاب قصص انبياء از هبوط آدم(ع) تا پيامبر اسلام(ص)