***بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.

كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و

شكوه و آشكار شد.

خليفه خواست ، با او شوخي كند.

گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده

مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟

بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به

" شما."


***شخصي در نزد خليفه هارون الرشيد مدعي

شد كه علم نجوم مي داند. بهلول هم حضور

داشت در آنجا. پرسيد:

آيا مي داني در همسايگي ات كه نشسته است؟

مدعي گفت: نمي دانم؟

بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي،

چگونه از ستاره هاي آسمان ، خبر داري؟