پسر ملجم شمشير خود را برداشت و به مسجد آمد و ميان خفتگان افتاد. على(عليه‎السلام) اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار مى‏كرد، سپس به محراب رفت و ايستاد و نماز را آغاز كرد ، به ركوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاى ضربتى كه عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گريخت و على در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند اميرمؤمنان كشته شد. (1)

بلاذرى به روايت خود از حسن بن بزيع آرد: «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فزت و رب الكعبة و آخرين سخن او اين آيه بود. «و من‏ يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره. (2)

روايت‎هاى شيعى و برخى از روايت‎هاى اهل سنت نيز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.

بهرحال امام را از مسجد به خانه بردند. ديرى نگذشت كه قاتل را دستگير كرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:

ـ پسر ملجمى؟

ـ آرى!

ـ حسن او را سير كن و استوار ببند! اگر مُردم او را نزد من بفرست تا در پيشگاه خدا با او خصمى كنم و اگر زنده ماندم يا مى‏بخشم يا قصاص مى‏كنم.

ابن سعد نوشته است امام فرمود:

ـ «بدو خوراك نيكو دهيد و در جاى نرمش بيارمانيد.» و هم او نوشته است روزى كه على مردم را براى بيعت مى‏خواند ابن ملجم دوبار براى بيعت پيش آمد و على او را راند سپس فرمود از پيغمبر شنيدم او ريش مرا از خون سرم رنگين خواهد كرد. امام در آخرين لحظه‏هاى زندگى فرزندان خود را خواست و به آنها چنين وصيت كرد:

شما را سفارش مى‏كنم به ترسيدن از خدا، و اين كه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پى شما آيد. و دريغ مخوريد بر چيزى از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگوييد، و براى پاداش ‏]آن جهان‏[ كار كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار  و شما و همه فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش مي‎كنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتى با يكديگر، كه من از جد شما شنيدم، مي‎گفت: آشتى دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان.

خدا را، خدا را درباره يتيمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد و نزد خود ضايعشان مگذاريد. خدا را، خدا را. همسايگان را بپاييد كه سفارش شده پيامبر شمايند، پيوسته درباره آنان سفارش مى‏فرمود چندان كه گمان برديم براى آنان ارثى معين خواهد نمود.

خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا ديگرى بر شما پيشى گيرد در رفتار به حكم آن.

خدا را، خدا را، درباره نماز كه ستون دين شماست.

خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالى مگذاريد، چندانكه در اين جهان ماندگاريد كه اگر [حرمت‏] آن را نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد.

خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مال‎هاتان و به جان‎هاتان و زبان‎هاتان، بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن. مبادا از هم، روى بگردانيد و پيوند هم را بگسلانيد.

امر به معروف و نهى از منكر را وامگذاريد تا بدترين شما حكمرانى شما را بر دست گيرند، آنگاه دعا كنيد و از شما نپذيرند. پسران عبدالمطلب! نبينم در خون مسلمانان فرو رفته‏ايد و دست‎ها را بدان آلوده، و گوييد اميرمؤمنان را كشته‏اند. بدانيد جز كشنده من نبايد كسى به خون من كشته شود.

بنگريد! اگر من از اين ضربت او مُردم، او را تنها يك ضربت بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد كه من از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شنيدم مى‏فرمود: «بپرهيزيد از بريدن اندام مرده، هر چند سگ ديوانه باشد. (3)

اندك اندك آرزوى او تحقق مى‏يافت و بدانچه مى‏خواست نزديك مى‏شد. او از ديرباز، خواهان شهادت بود و مى‏گفت:

خدايا بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!

على(عليه‎السلام) به لقاء حق رسيد و عدالت، نگاهبان امين و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بى‏ياور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حريم آن گشودند و به اندازه توان خود اندك اندك از آن ربودند، چندانكه چيزى از آن بر جاى نماند. آنگاه ستم را بر جايش نشاندند و همچنان جاى خود را مي‎دارد تا خدا كى خواهد كه زمين پر از عدل و داد شود، از آن پس كه پر از ستم و جور شده است.

چون على(عليه‎السلام) را به خاك سپردند. امام حسن(عليه‎السلام) به منبر رفت و گفت:

مردم! مردى از ميان شما رفت كه از پيشينيان و پسينيان كسى به رتبه او نخواهد رسيد. رسول الله پرچم را بدو مي‎داد و به رزمگاهش مي‎فرستاد و جز با پيروزى باز نمى‏گشت. جبرئيل از سوى راست او بود و ميكائيل از سوى چپش. جز هفتصد درهم چيزى به جاى ننهاد و مى‏خواست با آن خادم بخرد.»(4)

جز وصيت كوتاهى كه نوشته شد، از امام وصيت‏هاى ديگرى نيز در سندهاى قديمى ديده مى‏شود. برخى از آنها را پيش از ضربت خوردن فرموده و برخى را پس از آن كه متوجه ديدار خدا گرديد.