محمد حسین علم الهدی
مدتی قبل خاطراتی از محمد حسین علم الهدی را برایتان گذاشتم امروز میخوام قسمت دوم این خاطرات رو به شما تقدیم کنم به امید اینکه از رهروان این شهدا باشیم .
نهج البلاغه
رفت اهواز تا اسلحه و تداركات تهیه كند. به تعداد بچهها هم نهجالبلاغه خرید. میگفت همراه با آموزش نظامی، باید با نهجالبلاغه هم آشنا شوید.
فرمانده
فرمانده بود، ولی از انجام هیچ كاری رویگردان نبود. اسامی بچهها برای نگهبانی دادن، تنظیم شده بود. حسین ناراحت بود كه چرا نام او را در لیست نگهبانی ننوشتهاند.

دیدار با امام
صدام شایعه كرده بود كه عشایر عرب خوزستان طرفدار او هستند و در نفوذ عراقیها به ایران، كمك كردهاند. حسین فكر خنثی كردن شایعات بود. تصمیم گرفت گروهی از عشایر عرب را به دیدار امام ببرد. هزاران نفر از عشایر عرب، برای دیدار امام ثبتنام كردند.
ما می مانیم !
بنیصدر دستور داده بود كه باید نیروهای مستقر در هویزه عقبنشینی كنند و به سوسنگرد بیایند. حسین میگفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا میتوانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنیصدر هم صحبت كرده بود. وقتی كه دید راه به جایی نمیبرد، نامهای به آیتالله خامنهای نوشت و گفت كه تعداد اسلحههای ما از تعداد نیروها هم كمتر است، ولی میمانیم!
هیچ کس زنده نماند
چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توكل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی كردند. هیچ كس زنده نماند!
عراقیها با تانك از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازهها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی كه در كنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیتالله خامنهای.
مطالعه نهجالبلاغه همراه با گریه
اتاق كوچكى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یكى از شبها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.
نیمههاى شب بود كه نهج البلاغه مىخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهرهاش برافروخته شده و دارد اشك مىریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله مىكند و مىفرماید :
أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...
حسین كباب خرید، اما نان و سبزى خورد !
در ایامى كه سید حسین، فرمانده سپاه هویزه بود، روزى با وانت سپاه با یكدیگر به اهواز آمدیم. حسین نزدیك كبابى ترمز كرد و رفت سفارش چندین سیخ كباب داد. من تعجب كردم، كه چطور ایشان خرج اضافى مىكند؟ كبابها را گرفت و حركت كردیم. به یكى از مناطق مستضعف نشین رفتیم و سید حسین درب چهار یا پنج خانه را زد و هر كدام درب را نیمه باز مىكردند، ایشان كباب و نان را به آنها مىداد و بدون اینكه كسى را ببینیم درب را مىبست. بالاخره فقط دو تا از كبابها باقى ماند. ظهر به منزل ایشان رفتیم و مادرش با شادى به استقبال سید حسین آمد .
سید حسین سفره را باز كرد و به من گفت، باید كبابها را بخورى. هرقدر اصرار كردم ایشان از كبابها نخوردو غذاى آن روزش تنها مقدارى نان و سبزى بود.
بسم الله الرحمن الرحیم