بهار بی مهدی (عج)

خبر , خبر...بهار میاد ,بهار میاد

طراوتی به دشت ولاله زار میاد

برای ما که دلامون خزونیه

یکی بیاد بگه به ما, بهار چیه؟

بهار چیه؟فقط زمینا سبز میشن؟

روی زمین بارونُ ابرا می پاشن

یا که بهار, شروع زنده شدنه

نبضِ زمین خشک دوباره میزنه

تیرگی و مردگی معنا نداره

جار میزنن,عیده وبازم بهاره

پس تکلیف دلم چیه؟! آهای بهار

راس می گی واسه عاشقا شادی بیار

اون عاشقی که از فراق خزون میشه

پیر میشه هر بهار, دیگه جوون میشه؟

گلا وسبزه هاتو بردارو برو

شادی آدما تو بردارو برو

سرما رو به این چیزا گرم می کنی؟

با گل یاست ما رو پر غم میکنی

بهار ما نیومده , اگه بیاد

بهار بهار میشه بهار خیلی زیاد

بهار ما نیومده , ولی میاد

خدا خودش این وعده رو به ماها داد

بهار ما وقتی بیاد غم تمومه

زنده باشم من اون روزوُ , آرزومه

بهار, تو که مثل دو چشمام می باری

بگو که از بهار ما خبر داری؟

خبر داری الان کجاست؟آسمونه؟

نیت اومدن داره؟ کی میدونه؟

کی میدونه میخواد بیاد ؟ یا اینکه نه!

منتظراش شدن زیاد ؟ یا اینکه نه!

اسن بیاد بهار ما برای کی؟

میگیم ,بیا, بیا , بیا... , دروغکی

به رسم عاشقا می خوام بگم ;بهار

یابن الحسن ای مر تضا رو یادگار

*****

بی تو بهار صفا نداره بی شک

بیا , تا سال ما بشه مبارک ...

انشالله سال خوبی داشته باشید!!!

خدا

 

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم

 

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟  

 خدا پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند...

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

 

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........

                                                   براي هميشه

 

 

 

مرگ همكار...

مرگ همكار!!!

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:

 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»


در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند
: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

ماهی قرمز

 

تجارت ماهی قرمز مدت هاست که در دوره زمانی ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین شکل میگیرد تجارتی که محصول آن هیچ ریشه ای در تاریخ باستانی عید نوروز ایرانی ندارد .

۸۰ سال پیش به همراه ورودچای به ایران ماهی قرمز نیز که سمبل عید چینی ست به سفره های هفت سین مراسم عید نوروز ما وارد شد غافل از اینکه در عید چینی ماهی قرمز را رها میکنند تا زندگی جریان یابد و ما ماهی قرمز را اسیر تنگ بلورین میکنیم تا همزمان با رشد سبزه های سفره هایمان و باروری زمین هر روز او را به مرگ نزدیک و نزدیک تر کنیم .

جالب است بدانید در هیچ کدام از مراسم سنتی مان در مورد نوروز ماهی قرمز جایگاهی ندارد در میان رسوم زرتشتی در سفره عید انار به نشانه باروری و عشق و یا سیب سرخ درون ظرف آب مقدس رها میشود تا عشق و باروری همچنان پاینده بماند. اگر ایرانی ها می دانستند که ماهی قرمز هیچ ریشه تاریخی در سفره هفت سین ندارد به جای پرداخت برای خرید و قتل ماهی های قرمز به بهانه عید، سیب قرمز یا انار را در آب رهامیکردند که ریشه در تاریخ این دیار دارد .

هر سال ایام عید ۵ میلیون قطعه ماهی میمیرند. ۵ میلیون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سین، به خاطر هیچ و عجیب نیست اگر بدانیم در صورتیکه ایرانی ها از خرید ماهی قرمز منصرف شوند این تجارت سیاه روزی پایان خواهد یافت. عجیب نیست اگر باور کنیم سیب سرخ یا انار همان سرخی هفت سین ایرانی ست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله سنت ما دارد .

عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال الملک را در کاخ گلستان به تماشا بنشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سینش طراحی و نقاشی نکرده است .

پس بدانيم كه ماهی قرمز در سفره هفت سین ما ایرانی ها جایی ندارد و چه خوب است به همان سنت گذشتمان برگرديم.

 


گل ها همه با اذن تو برخاسته اند

از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه ي تحويل، بي شک

اوّل فرج تو از خدا میخواهند

سوزاندن کعبه با منجنیق

حصین بن نمیر، یكى از سران امویان از قبیله "كنده" و از «بنی تمیم» بود که از جنایت و شقاوت هیچ کوتاهی نکرد. وی همواره با آل على دشمنى داشت. او در جنگ صفین، در سپاه معاویه بود. در زمان خلافت یزید هم بر عده‏اى از سپاه، فرماندهى داشت.

پدرش، "تمیم بن اسامة بن زبیر بن ورید تمیمی" همان کسی است که وقتی امیرالمومنین علی (علیه‌السلام) فرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی»(1)؛ از من هر چه می‌خواهید بپرسید قبل از این که در میان شما نباشم، پرسید تعداد موهای سر من چقدر است؟(2) البته حضرت فرمودند: به خدا قسم می‌دانم، ولیکن کجاست برهان آن! یعنی از کجا بر تو معلوم کنم که عددش همانست که من می‌گویم.

حصین از دلاوران و شجاعان عرب نیز بود و همیشه با آل البیت(علیهم‌السلام) دشمنی داشت و از مخالفان سرسخت شیعه بود.

بعضی از اقدامات جنایتکارانه "حصین بن نمیر"

وی در دوران قیام حضرت ‏مسلم بن عقیل در كوفه، رئیس پلیس ابن زیاد بود و ماموریت داشت براى یافتن و دستگیرى مسلم، خانه‏هاى كوفیان را تفتیش كند. او همان کسی بود كه قیس بن مسهر، فرستاده امام ‏حسین‏(علیه‌السلام) را دستگیر كرد و نزد ابن زیاد فرستاد و قیس به شهادت رسید.

او پس از شهادت حبیب بن مظاهر، سر مقدس او را در كوفه بر گردن اسب خویش آویخته بود تا به آن افتخار كند. به نقلى، بعدها پسر حبیب(قاسم) كمین كرد و او را كشت. برخى هم قتل این جنایتكار را به دست‏ یاران ‏مختار ثقفى در سال 66 در نهضت‏ خروج مختار، در نزدیكی‌هاى موصل نوشته‏اند.

او همان کسی است كه‏ هنگامى كه عبدالله زبیر در مكه بر ضد یزید سر به مخالفت برداشته بود، بر كوه ابوقبیس‏ منجیق نهاد و كعبه را هدف قرار داد. وی با سلیمان بن صرد و توابین جنگید.

در دوران حکومت یزید، به دستور او در حمله و محاصره مدینه شركت داشت و در سركوبى نهضت توابین حضور داشت و سه سال بعد(در سال‏67 هجرى) به دست ابراهیم بن اشتر كشته شد.(3) در حادثه عاشورا، از فرماندهان گروه ‏تیرانداز بود كه به سپاه امام حسین‏(علیه‌السلام) حمله كردند.

او پس از شهادت حبیب بن مظاهر، سر مقدس او را در كوفه بر گردن اسب خویش آویخته بود تا به آن افتخار كند. به نقلى، بعدها پسر حبیب(قاسم) كمین كرد و او را كشت. برخى هم قتل این جنایتكار را به دست‏ یاران ‏مختار ثقفى در سال 66 در نهضت‏ خروج مختار، در نزدیكی‌هاى موصل نوشته‏اند.(4) 

حمله به کعبه

واقعه حمله به شهر مقدس مکه به دستور یزید بن معاویه از مسلمات تاریخی است که مورخان معروف اهل تسنن از جمله طبری در تاریخ خود و ابن اثیر در کتاب الکامل آن را نقل کرده‌اند. در مورد دلیل این حمله در تاریخ می‌خوانیم که:

پس از واقعه عاشورا، قیام‌های متعددی در نقاط مختلف دنیای اسلام علیه حکومت بنی امیه و به خصوص یزید بن معاویه صورت گرفت. بعضی از این قیام‌ها به انگیزه خونخواهی از امام حسین(علیه‌السلام) و یارانش صورت گرفت، و بعضی نیز اهداف دیگری را دنبال می‌کرد. یکی از این قیام‌ها، قیام مردم مدینه بود.

یزید برای مقابله با این قیام سپاهی به فرماندهی مسلم بن عقبه به سوی این شهر فراهم کرد. این سپاه در طی سه روز چنان قتل و غارت و جنایاتی در مدینه مرتکب شد که بیان از گفتن آن عاجز است. سرکوبی قیام مردم مدینه، در ذی حجة سال 63 هـ.ق رخ داد. در همان ایام عبدالله بن زبیر نیز که در مکه سکونت داشت، اعلام مخالفت با یزید کرد و مردم مکه و حجاز را به اطاعت از خود دعوت کرد. یزید که اطلاع یافته بود عبدالله بن زبیر طرفداران فراوانی پیدا کرده است، برای مقابله با قیام او به مسلم بن عقبه دستور داد پس از فرونشاندن قیام مردم مدینه با سپاه خود عازم مکه شود و قیام ابن زبیر را نیز سرکوب کند. مسلم بن عقبه در اواخر سال 63 هـ.ق رهسپار مکه شد. وی در بین راه درگذشت و به دستور یزید، حصین بن نمیر جانشین وی شد.

جنگ میان سپاه حصین بن نمیر و یاران عبدالله بن زبیر ابتدا در بیرون شهر مکه انجام شد. پس از کشته شدن تعداد زیادی از افراد عبدالله بن زبیر وی به داخل شهر مکه پناهنده شد. سپاه حصین بن نمیر بیش از دو ماه، شهر مکه را به محاصره خود در آوردند و در طی همین مدت بود که خانه کعبه را با منجنیق، سنگ زدند و در خانه خدا آتش افروختند.

سرانجام در اوایل ماه ربیع الثانی سال 64 هـ.ق با رسیدن خبر مرگ یزید حصین بن نمیر و یارانش، به محاصره شهر مکه خاتمه دادند.

 

 

سخنان گرانمایه ...

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

------------ --------- ---------
هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.

------------ --------- ----
هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد)

------------ --------- --------- --------- -
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد - جان لوییس

------------ --------- --

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

------------ --------- -----

یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

------------ --------- -----
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

------------ --------- ---
زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.

------------ --------- --------
انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

------------ --------- --------- ----

ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟ هر چقدر بیشتر نور بتابانی .....تنگ تر می شود!!!

------------ --------- --------- --------- ----
خیلی جالبه :
از سوسک می ترسیم... از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم... از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم..
از شکستن لیوان می ترسیم.......... از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.

از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم............. از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

------------ --------- --------- ---
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. 
یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.

 پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.

------------ --------- --------- --------- ------
گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم.

------------ --------- --------- --------- -----

 یه صبح مه آلود نمی تونه دلیلی واسه ابری بودن اون روز بشه

مداد...

مداد


 دخترک از پدر بزرگش پرسيد :

 پدر بزرگ چه می نويسی ؟


  پدر بزرگ پاسخ داد :
  درباره تو دخترم ، كارهاي هر روزت را مي نويسم تا وقتي كه خواندن و نوشتن ياد گرفتي به خودت بدهم تا ادامه بدي و خاطرات هر روزت را يادداشت كني . اما مهمتر از آنچه می نويسم ، مدادی است که با آن می نويسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل اين مداد شوی !

 دخترک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد :

 اين هم مثل بقيه مداد هايی است که تا به حال ديده ام !

 پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوری ، برای تمام عمرت به آرامش ميرسی .

 صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت می کند . اسم اين دست  خداست ، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد .

 صفت دوم : بايد گاهی از آنچه می نويسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تيزتر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظريف تر و بهتر است ، پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی ، چرا که اين رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

 صفت سوم : مداد هميشه اجازه می دهد برای پاک کردن اشتباهش ، از پاک کن استفاده کني . بدان که تصحيح يک کار خطا ، کار بدی نيست ، در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری بسيار مهم است .

 صفت چهارم : چوب يا شکل خارجی مداد اصلا" مهم نيست ، زغالی اهميت دارد که داخل چوب مداد است . پس هميشه مراقب باش كه در درونت چه خبر است .

 و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار كه در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جاي می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاري كه می کنی ، هشيار باشی و بدانی چه می کنی .

 

چند جمله خوب ....

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولي کسي دوست ندارد که بميرد - جان لوييس  

---------

هيچ چيز ويرانگرتر از اين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است.
---------
دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم- چارلي چاپلين
---------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود.
---------
راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود.
---------
دنيا دو روز است. آن روز که با تو نيست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زيرا هر دو پايان پذير است.
---------
ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟ هر چقدر بيشتر نور بتاباني ...تنگ تر مي شود.
---------
از سوسک مي ترسيم...از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نمي ترسيم.
از عنکبوت مي ترسيم...از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببندد نمي ترسيم.
از شکستن ليوان مي ترسيم...از شکستن دل آدمها نمي ترسيم.
از اينکه بهمون خيانت کنند مي ترسيم...از خيانت به ديگران نمي ترسيم.
---------

تبسم بدون اينكه دهنده اش را فقير كند گيرنده اش را ثروتمند مي كند

پيشگيري از افسردگي با نماز صبح

پيشگيري از افسردگي با نماز صبح

افسردگي (Depression) حالتي احساسي است که مشخصه اش اندوه، بي احساسي (apathy) ، بدبيني (Pessimism) و احساس تنهايي است . اين بيماري که امروزه از شيوع بالايي در ميان مراجعه کنندگان به کلينيک هاي روانپزشکي برخوردار است، داراي تظاهرات متنوع و زيادي بوده که از مهمترين آنها مي توان به اختلالات خواب اشاره نمود . تحقيقات نشان مي دهد 75 درصد از بيماران افسرده مشکلي در خواب (چه به صورت بي خوابي و چه پرخوابي) دارند و همچنين علايم اين بيماران در هنگام صبح تشديد مي شود . نکته جالب و قابل توجه و مورد بحث ما اين است که ...

ادامه مطلب

ادامه نوشته

حديث ...

سلمان فارسي نقل مي‌كند كه دوستم رسول خدا (صلي الله عليه و آله)

مرا به هفت مورد توصيه كرد و من در همه احوال آنها را ترك نمي كنم:

1- به پايين‌تر از خود نگاه كنم

2- به بالاتر از خود نگاه نكنم

3- فقراء را دوست بدارم و به آنها نزديك شوم

4- حق را بگويم هر چند تلخ باشد

5- صله رحم به جايي آورم هرچند آنها آن را انجام ندهند

6- از مردم چيزي درخواست نكنم

7- و توصيه كردند زياد بگويم: لا حول و لا قوه الا بالله،

همانا آن ذخيره‌اي از ذخاير بهشتي است.

وسائل الشيعه،باب كراهة المسألة مع الاحتياج

مادر

 

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:
 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادر دوستت دارم.

 

منبع : باغ بان باشی

ادامه نوشته

مرغ

 

اوه! که چه زشتند این مرغ و خروسهای چاق و تنبل و پستی که جز خوردن نمی دانند شاهبالها و پرهایشان نه برای پرواز  که برای متکا و تشک و لحاف است 

 نمره ی وجودشان و زیبائی نگاهداشتنشان، تنها در سر میز صبحانه یا در کنار سفره ی مهمانی نمودار میگردد.

 مرغانی که فقط شکم را سیر می کنند نه دل را، مستراح را پر می کنند نه چشم را، نگاههای حریص یک شکمو را بخود می گیرند نه نگاه پارسای یک شاعر را ...،

 

"دکتر شریعتی"

جمعه

 

غروب جمعه که میشد دلمون میگرفت، بغض ته گلومون بیتابی میکرد که وابشه، چشمها تار میدید چون یه پرده اشک روشون نشسته بود و لبها می لرزیدن که با گلگی بگن: تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام،    دوباره صبح،ظهر، نه ! غروب شد نیامدی!

این بیتابی خیلی سخت تر میشد اگه قبلش چیزی رو دیده بودیم که دلمونو شکسته بود و ما هیچ کاری نکرده بودیم! دلی دردمند، چشمی گریون، جای خالی محبت و ... ما هیچ کاری نکرده بودیم! هیچ کاری ...

 میگن اسم بعضی از کسانی که دلشون غروبهای جمعه تو سینه اشون بی تابه منتظره. ولی کارشون نباید فقط انتظار باشه. نباید فقط انتظار باشه!

همه ی اینا رو که تو ذهنم بالا و پایین می کنم یه کم که به حقی که ما و مولامون به گردن هم داریم فکر می کنم می بینم ای دل غافل! چقدر کار نکرده هست. یه دفعه سقف آسمون دلم خراب میشه تو زمینش و باز طبق معمول رو به آسمون و تمنای کمک که ، لطیفا بنده ی ضعیفتو دریاب. دعا میکنم و ازش چند تا چیز میخوام. یکی از دعاهایی که خیلی به دل خودم میشینه اینه:

خدایا تو بر کار خیرم بدار.

حالا ماییم و شما دوستان که اهل دل هستید. فرض کنید تو این تلنگر خوردن شما کنار ما بودید و حالا میخواید به ما کمک کنید. بگید چی کار کنیم. هر کس هر کار خیری که به نظرش میرسه رو بگه.

هر جا گره ای میشه واکرد، دلی شاد کرد، لبی خندون کرد، ناامیدی رو امیدوار کرد و ... هر جا که میشه به منتظر نزدیکتر شد.

از گفتن دریغ نکنید تا هم با گفتن همه امون بیشتر یاد بگیریم و بدونیم چه کارایی میشه کرد و هم این که برای انجام یکیش یا علی بگیم و با هم اجراییش کنیم.

پس بسم الله

راستی جمله های اول این متن می گرفت و می کرد و می شد و ... کلا ماضی بود چون امید داریم که این جمعه محبوبی که منتظرش هستیم پرده از چهره گشاید.

 

از جمعه هنوز چند ساعتی مونده  وقت هست آقا بیا !!!!!!!!!!!!!

 

نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت     به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

 

از حضرت رسول نقل است که میفرمایند :

کسي که بدون دانش و آگاهي عبادت کند چون الاغ آسياست.( نهج الفصاحة جمله3100)

موفقيت قرين صبر است و گشايش قرين سختي است و همراه هر سختي گشايشي است.( نهج الفصاحة جمله3156)

  واي بر آنکه نداند واي بر آنکه بداند و عمل نکند.( نهج الفصاحة جمله3193)

تنهايي از همنشين بد بهتر است و همنشين خوب از تنهايي بهتر؛نکو گفتن از سکوت برتر و سکوت از بدگفتر بهتر است.( نهج الفصاحة جمله3194)

 

نمونه ای از بزرگواری امام صادق

یکی از حاجیان در مسیر مکه ناگهان دید همیانش که محتوی هزار دینار پول بود گمشده است در آن نزدیک شخصی را دید آو امام صادق بود ولی آن حاجی آنحضرت را نمی شناخت خیال کرد آن حضرت پول را بر داشته  نزد وی آمد وگفت ((همیانم را تو برداشته ای که دهزار دینار پول داشت))

امام صادق او را به منزل برد وهزار دینار به او داد حاجی به منزل خوئد برگشت وهمیان خود را که منزلش جا مانده بود پیدا کرد بسیار شرمنده شد به حضور امام صادق آمد وبا کمال عذر خواهی وشرمندگی پول آنحضرت را داد

ولی آن بزرگوار پول را نگرفت وفرمود : شی خرج من یدی  لا یعد الی ((چیزی که از دستم خارج شود دیگر به من بازنمی گردد))

 

بهجت عارفان

1388/12/13

تالار وزارت كشور 13-17

التماس دعا

حديثي زيبا ...

خاطرات شهید محمدحسین علم الهدی قسمت اول

 

دم اذان فوتبال تعطیل

 سید حسین نام داشت. قاری قرآن صبحگاه مدرسه بود. قرآن را با لحن قشنگی می خواند، آن قدر زیبا که همه را شیفته می‌كرد. دلت  می خواست همه عمر قرآن بخواند و بشنوی. همه محله می‌دانستند: فوتبال دم اذان تعطیل!

سر نخ ها رسید به سید حسین !

چهارده ساله بود كه شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار كردند.

دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

تلگراف برای شاه

مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید كرده‏ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تكلیف خودمان را بدانیم.» زینب‏وار در تمام سختی‏ها ایستادگی كرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در كنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

بزهکار ها نماز خوان شدند

حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه  حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند.

فعالیت مذهبی

رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

ما به کلاس نمی اییم

اهل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. اساتید می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

 

علاقه به شعر

به حافظ و مولوی بسیار علاقه داشت. عاشق این بیت بود:

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

 

تنها راه سعادت

قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه  چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

 

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم

 

سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم

سروده ای از حضرت ایت الله خامنه ای

 

آغاز امامت و ولایت حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا له الفدا را بر تمامی شیعیان جهان تبریک عرض می نماییم .

هیئت انصار المهدی

درس زندگي ... !

http://persian-star.org/1388/10/30/ok.jpg


داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.

وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و  مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به  آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!» 
 

   امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه  چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.